تبليغاتX
هر کار نابی در ابتدا غیر ممکن است

هر کار نابی در ابتدا غیر ممکن است

عکسها و مطالب گوناگون

 

من انسانم به گونه اي كه تو آفريدي ، نمي توانم مثل فرشتگانت پاك و آسماني باشم .

گاهي فريب مي خورم و گاهي فريب مي دهم .

گاهي ناشكر مي شوم و گاهي خودخواهي وجودم را فرا ميگيرد .

اما هميشه هميشه هميشه پشيمان مي شوم و به سوي تو بازمي گردم چون آغوش تو هميشه باز است .

 

خدايا

 مي دانم كه دعا سرنوشت بد را از ما دور مي سازد ، پس اين بار نيز دست نياز را به درگاه تو دراز مي كنم و از كسي خواسته هايم را طلب مي كنم كه هيچ گاه بر سرم منت نمي گذارد .

رازم را به تو مي گويم ، به تو كه هميشه دوست مني و عاشق تر از هميشه سر بر آستان ملكوتيت مي گذارم و در دل دعا مي كنم و از تو ميخواهم كه اگر به صلاح است دعايم را مستجاب كن .

خدايا سايباني از جنس اشك و نياز ميخواهم تا سجاده دلم را در آن بگسترانم و با دستان خسته قنوتم از تو بخواهم كه بر وجود سردم نور نگاهت را بتاباني و گلهاي زيباي عشق و ايمان را با دگر در من تازه گرداني .

 

خدايا

به من توفيق تلاش مقابل شكست ، صبر در نوميدي و رفتن بي همراه ، كاربي پاداش ، فداكاري در سكوت ، دين بي دنيا ، ايمان بي ريا ، خوبي بي نمود ، عشق بي هوس ، تنهايي در انبوه را روزي كن و همواره با من باش و تنهايم مگذار .

بگذار نخي به انگشتانم ببندم تا هرگز فراموشت نكنم كه آرامش دل تنها با ياد تو ميسر است .

توفيقم ده كه بيش از طلب همدردي ، همدردي كنم .

بيش از آنكه مرا بفهمند ، ديگران را درك كنم .

بيش از آنكه دوستم بدارند ، دوست بدارم .

زايرا در عطا كردن است كه مي ستانيم و در بخشيدن است كه بخشيده مي شويم و در مردن است كه حيات ابدي مي يابيم .

 

خدايا

امروز به تو توكل مي كنم

مرا در آغوش خود هدايت كن تا احساس امنيت كنم .

مرا در نور خود شستشو بده و بگذار در لذت و خوشي تو غوطه ور شوم و مرا سرشار از آرامش خود كن .

مرا در آغوش خود بگير و با من حرف بزن ، بگذار خود را آنگونه ببينم كه تو مرا مي بيني

 

                       بگذار نگاهت كنم .........................

 

بگذار گرمي حضورت را حس كنم و نفست را به آرامي در ذهنم حل كنم

بگذار آنقدر خيره نگاهت كنم تا به روياي عميق فرو روم

آري به روياي عميق

 

زيرا فقط در روياست كه با من حرف مي زني و مرا فقط در روياست كه به من ميگويي بنده كوچكم دوستت دارم و مراقبت هستم .

مي گويي من گاهي از راههايي به ظاهر بي رحمانه هدايتت مي كنم

اما تو نمي تواني درك كني

فقط در آنجاست كه مي گويي فرزندم تو متوجه نمي شوي وقتي راه مي روي با نگراني نگاهت مي كنم و مي بينم كه گاهگاهي زمين ميخوري ولي دستت را نمي گيرم تا خودت بلند شوي و دوباره از اول شروع كني .

اما تو مي پنداري كه من تو را فراموش كرده ام .

 

من مي گويم خداوندا كمكم كن تا ابد همانگونه باشم كه تو مرا آفريدي ، پاك و معصوم و بي ريا ....                                  و تو لبخند مي زني و هيچ نمي گويي .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 9:52  توسط صحراكاران  | 

پيرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد . عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پيرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "بايد ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسيب و شکستگی نديده باشه"
پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازی به عکسبرداری نيست.
پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دير شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهيم.
پيرمرد با اندوه گفت: خيلی متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حيرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستيد، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پيش او می رويد؟
پيرمرد با صدايی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 7:56  توسط صحراكاران  | 

60

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 18:30  توسط صحراكاران  | 

اين داستان را دوست عزيزم فرامرز ارسال نموده كه اميدوارم هميشه پيروز باشد :
 
یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند.  

  آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. 

بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .» 

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود. 

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»

- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »

پیرزن جواب داد:    ((  منتظر دندانهــــــا  )) !!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 16:54  توسط صحراكاران  | 

از فرد موفقي پرسيدند رمز موفقيت شما در چيست ؟

پاسخ داد در دو كلمه : تصميمات درست

پرسيدند تصميمات درست را چطور گرفتي ؟

گفت در يك كلمه : تجربه

گفتند كه اين تجربه را چطور بدست آوردي ؟

گفت در دو كلمه : تصميمات اشتباه

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 9:19  توسط صحراكاران  | 

دو دوست با پای پياده از جاده ای در بيابان عبور می کردند. بين راه سر موضوعی اختلاف پيدا کردند و به مشاجره پرداختند. يکی از آنها از سر خشم بر چهره ديگری سيلی زد. دوستی که سيلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آن که چيزی بگويد روی شنهای بيابان نوشت:

 

                                                    امروز بهترين دوست من بر چهره ام سيلی زد

 
آن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند. به يک آبادی رسيدند. تصميم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند. ناگهان آن که سيلی خورده بود لغزيد و در برکه افتاد. نزديک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آنکه از غرق شدن نجات يافت برروی صخره ای سنگی اين جمله را حک کرد:

 

                                                          امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد

 

دوستش با تعجب از او پرسيد: بعد از آن که من با سيلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شنهای صحرا نوشتی ولی حالا اين جمله را روی صخره حک ميکنی؟


ديگری لبخندی زد و گفت : وقتی کسی ما را آزار می دهد بايد روی شنهای صحرا بنويسيم تا بادهای بخشش آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند بايدآن را روی سنگ حک کنيم تا هيچ بادی نتواند آن را از يادها ببرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 16:30  توسط صحراكاران  | 

خداي رحيم و رحمان!

خداي خوب و مهربان خداي صبور و بي نياز!

 خدايي كه مظهر قدرت، عزت، شرافت و پاكي ها هستي!

تو را فقط، فقط به خودت، تو را به بي كراني درياهايت، تو را به عظمت كوههايت، به مخلوقاتت، به آفرينش پديده هايت،

 و فقط به نام زيباي الله ات كه مظهر همه چيز است قسم ميدهيم، كه کمکمان کن تا دستگير بندگانت شويم، كمك مان كن تا ما هم مانند تو صبور، عظيم، شريف و پاك شويم تا بتوانيم همانی باشیم که گفتی و خواستی و اشرف مخلوقات باشيم

ما را از بندگانت  بي نياز  گردان و رحمتت را از ما رديغ مدار  همانگونه که تا به حال نیز نکردی و ما تنها و تنها نيازمند همين رحمتت هستيم و از هر آنچه در بهشت وعده دادی فقط رضای تو را می خواهيم نه بهشتت را.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 15:29  توسط صحراكاران  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 12:7  توسط صحراكاران  | 

گفتند: شکست یعنی تو یک آدم در هم شکسته ای.

 

گفت: نه. شکست یعنی من هنوز موفق نشده ام.

 

گفتند: شکست یعنی تو هیچ کاری نکرده ای.

 

گفت: نه. شکست یعنی من هنوز چیزی یاد نگرفته ام.

 

گفتند: شکست یعنی تو یک آدم احمق بوده ای.

 

گفت: نه. شکست یعنی من به اندازه کافی جرات و جسارت داشته ام.

 

گفتند: شکست یعنی تو دیگر به آن نمیرسی.

 

گفت: نه. شکست یعنی من باید راهی دیگر به سوی هدفم انتخاب کنم.

 

گفتند: شکست یعنی تو حقیر و نادان هستی.

 

گفت: نه. شکست یعنی من هنوز کامل نیستم.

 

گفتند: شکست یعنی تو زندگیت را تلف کرده ای.

 

گفت: نه. شکست یعنی من بهانه ای برای شروع کردن دارم.

 

گفتند: شکست یعنی تو دیگر باید تسلیم شوی.

 

 گفت: نه. شکست یعنی من باید بیشتر تلاش کنم!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 7:19  توسط صحراكاران  | 

یکی از بدترین راه حل استفاده از وقت آن است که کاری که به هیچ وجه مهم نیست به بهترین نحو انجام دهیم .                         بریان ترسی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 9:27  توسط صحراكاران  |